نگهبان شب گفت(1):

Last thing I remember, I was

آخرین چیزی که به یاد می‌آورم

Running for the door

در حال دویدن به سوی در بودم

I had to find the passage back

می‌بایست راه برگشت

To the place I was before

به جائی که قبلا" بودم را پیدا می‌کردم

’relax,’ said the night man,

نگهبان شب گفت : آرام باش

We are programmed to receive

ما برای پذیرایی شدن اینجا هستیم

You can check out any time you like,

شما می‌توانید هر زمان که مایلید قصد رفتن کنید

But you can never leave!

اما هرگــــــــــــز نمی‌توانید اینجا را ترک کنید

 

 درست همین جایِ هتل کالیفرنیا اصل قضیه‌ست! داستان آدمی که خودخواسته پا به جایی می‌گذارد اما وقتی قصد رفتن از آنجا را دارد متوجه می‌شود دیگر هرگز نمی‌تواند آنجا را ترک کند.

عاشق شدن هم درست همین‌طور است. می‌گویم درست همین‌طور،  چون از تجربیات شخصی‌ام حرف می‌زنم و به آن اطمینان دارم. شاید عشق شما فرق داشته باشد ولی برای آقای نارنجی این‌گونه است. یک جور باقی ماندن حتا وقتی قصد رفتن کرده است.

وقتی خودم را آماده می‌کردم این سلسله متن‌ها را بنویسم(بعله! آقای جهان‌شیر این تازه اولیشه. تا بخوایم برسیم به اینکه "حتا آدم عاشق هم تنهاس" خیلی راه مونده) به این فکر کردم که آقای نارنجی چند بار عاشق شده و چگونه؟ به سرعت و با وضوح زیاد دوتای آخر را به یاد آوردم و سادگی‌شان برایم عجیب بود. از آن مهم‌تر کیفیت حلول و هبوط این ماهیتِ پیچیده در تن و روانم.

همان‌طور که جناب وونگ کار وای فرموده‌اند "عشق تنها مسئله‌ی تنظیم وقت است." اگر در زمان درست در جایی درست باشید عاشق می‌شوید.  بگذارید همین اول تکلیف‌مان را روشن کنیم: به گمان آقای نارنجی چیزی به نام یگانه عشق و فلان وجود ندارد. اگر فقط یک بار عاشق شده‌اید و یا هنوز نشده‌اید مطمئن باشید زمان‌ها و مکان‌ها را از دست داده‌اید. دنیا هر لحظه به شما تجربه‌ی عاشقی را ارائه می‌دهد. اگر نمی‌توانید و یا نمی‌خواهید دریافتش کنید تقصیر از خودتان است.

چیزی که برایم جالب بود مسئله‌ی جایگزینی بود. یعنی مثلاً وقتی عاشق کسی هستید و بعد عاشق کس دیگری می شوید، تکلیف قبلی چیست؟! خیلی ساده به این نتیجه رسیدم که مثل سایر امور در دنیا این یکی هم تابع کیفیت است. ممکن است اولی با حضور دومی تداوم پیدا کند و به مرور دومی را کم رنگ کند یا ممکن است اولی محو شود و دومی سال‌های سال در شما بزید و بعد دوباره اولی شعله بکشد و اصلا شاید اولی و دومی باشند و سومی از راه برسند و...( واضح است که در مورد قراردادهای مدنی حرف نمی زنیم. داریم از احساسِ انسانی می گویم که تحولی درونی رو حس می کند. والا که موضوع به سمت مفاهیمی مثل تعهد و وفا کشیده می شود.)

 حتما می‌خواهید اعتراض کنید که، این که دل نشد، شد حرم‌سرای سلطان. باید عرض کنم مسئله نوع نگاه و توجه به معشوق است و نه تعداد آن‌ها. آن عشقی که به شکلی اسطوره‌ای از آن یاد می‌شود و مردها به خصوص از آن با عنوان تنها عشق زندگی‌شان یاد می‌کنند معمولاً آن معشوقی است که به بالاترین حد از کیفیت وجودی مرد دست یافته است والا ممکن است یکی بهتر(در معنای عاشقانه‌اش) پیدا شود و کیفیت بهتری ارائه دهد و عرصه را از عشق زندگی برباید.

مثالی که الان به نظرم می‌آید و همه هم با آن آشنا هستند شاملوست. کسی که برای عشق‌های اولش دفتردفتر شعر سروده ولی وقتی اصل کاری از راه رسیده فهمیده زکی همش کشک بوده. مثال پیچیده‌ترش رضا براهنی‌ست. کسی که به وصال دخترِ شایسته‌ی ایران رسیده؛ شعرها سروده، اما جلوتر عاشق زنی دیگر شده آن هم زیرِ حدِ معمولی و وصال در زیر زمین و فلان. باز هم شعر سروده .( به خودتان لطف کنید شعر ایران خانوم زیبا را یک بار بخوانید. کدام‌تان حتا جرات دارید این طور بی‌پروا از دورنیات‌تان حرف بزنید؟) بعد از آن هم باز زنی دیگر که وصف عاشقی‌اش در "آزاده خانوم و نویسنده‌اش" موجود است.

سوال اینجاست که وقتی به سومی رسید. (دارم مثال می زنم مطلب روشن بشود. برنگردید ایراد زندگی نامه‌ای بگیرد ها) باز هم درگیر عشق اولی بوده؟ جواب آقای نارنجی این است که بله بوده. از یادش که نرفته. شاید هم وقتی سومی را درک کرده دیده، ای وای، دومی چه چیزی بود و از دستش داد. و شاید هم با سومی به این نتیجه رسیده دو تای اولی کلاً بی‌ارزش بوده و فقط از روی شهوت بوده...

 می بینید که مسئله، مسئله کیفیت عاشقی‌ست. موضوع خیانت کردن نیست. چه بسا با کسی ازدواج کنید اما عشق دوران نوجوانی‌تان هنوز در روح روان‌تان جوانه‌ بزند یا  عاشق کسی شوید و همان عشق دوران نوجوانی‌تان به نظرتان به کل مسخره بازی جلوه کند. همین که خاطره‌ی آن احساسِ انسانی در شما زنده مانده که بتوانید مقایسه‌ای بین عشق حاضرتان با عشق نوجوانی‌تان برقرار کنید، یعنی چیزی در نهاد شما باقی مانده. چیزی که شما از آن گذشته‌اید(مثل هتل کالیفرنیا خواسته‌اید خارج شوید) اما درونیات‌تان همواره با آن باقی خواهد ماند چرا که But you can never leave

 

تا همین جا بحث را نگه داریم که قاطی نشود. تا اینجایش را هم خلاصه کنم که بعدها با این خلاصه‌ها کار داریم:

عشق بر شما وارد می‌شود اما هیچ وقت خارج نمی‌شود.

شما عشق را با آدم‌های مختلف تجربه می‌کنید: پس عشق مسئله‌ای کیفی‌ست.

اگر عشق را تجربه نکرده‌اید تقصیر خودتان است که در جا و زمان درستی نبوده‌اید.

  

پ.ن:

در قسمت بعد به آن لحظه و مکانِ عاشقی می پردازیم. هر کس دوست داشت در وبلاگش و یا رسانه‌ی شخصی‌اش از تجربه‌ی عاشقی‌اش بنویسد. از آن لحظه و مکانِ به‌خصوص که عاشق شده.

 

/ 3 نظر / 35 بازدید
مجتبی جهانشیر

تجربه عاشقی خیلی هم محترم،شب میام واست از تجربه تنهایی مینویسم همچی روضه علی اکبر،دلت روونه بشه.

بهروز قهرمانی

http://s6.picofile.com/file/8207673592/Lust_for_life_1956.jpg

طاهره

آقا پس کی می رین قسمت بعد ما عجله داریم زودتر شما را ببوسیم