نگهبان شب گفت(2):

به اسم تولد مهتاب داشتیم جمع می‌شدیم جایی، من با آقای میم آمدم و بخشی از راه را با مترو طی می‌کردیم تا به میدان فردوسی برسیم. طبق عادت توی راه با بچه کوچولوها کیف می‌کردم. با آنها می‌خندیدم. شکلک در می‌آوردم، دست تکان می‌دادم و لذت می‌بردم. لذتی که همیشه با من بوده  و هیچ ربطی هم به اینکه دلم بخواهد بچه داشته باشم ندارد.
آقای میم پرسید" تو که انقدر بچه دوست داری پس چرا ازدواج نمی‌کنی؟"
یک جوری پرسید که انگار چرا از راهش وارد نمی‌شی؟
من هم خیلی راحت گفتم "چون پولش رو ندارم". اما چرت گفته بودم. راستش هیچ تصوری از اینکه ازدواج چطور چیزی می‌تواند باشد نداشتم. توی همین فکر بودم که یک مرتبه دنیا منفجر شد!
ایستاده بود بالای پله‌های متروی فردوسی و ما داشتیم  با پله برقی بالا می‌رفتیم. او جور دیگری بود اما من او را این چنین می‌دیدم:
قامتی کشیده و کمری صاف که در مانتویِ سبزِ مغز پسته‌ای خوش‌رنگی خودنمایی می‌کرد و نور تمام کائنات بر او می‌تابید. غرق در پرتویی که دیدن صورتش را ناممکن می‌کرد و من مسحور، تنها در تعالیِ پله برقی مترو هر لحظه به او نزدیک‌تر می‌شدم...
بعدها خودش گفت "تو که قبلاً منو  دیده بودی". و راست هم می‌گفت. اما آن بار، بار اولی بود که به راستی او را می‌دیدم. و این ماجرا کلاً سر تطبیق با واقعیت را نداشت.
در دلم آشوبی بود. آشوبی از آن دست که می‌خواستم تمام او مال من باشد. یک جور خودخواهیِ دیکتاتورگونه که به یک‎باره در من ظاهر شده بود و بی‎سابقه بود. هیچ خبری از جنسیت هم نبود. در لحظه‌ای که داشت تا ابدیت کش می‌آمد تنها من بودم و او و میل کشنده‌ی مالکیتی عجیب که تنها راه جاودانگی را مال خود کردن او می‌دید... و............بنــــــــــــگ. تمام!
آن یک لحظه تمام شد و دود شد رفت هوا و من ماندم با این فکر که این دیگر چطور تجربه‌ای بود.
باید خدمت‌تان عرض کنم این صحنه‌ای که توصیف کردم به هیچ وجه شرح عاشق شدنِ آقای نارنجی نبود! تنها به این دلیل تعریفش کردم که بتوانم تفاوت و تناقض پیش رو را برای شما باز کنم. این را الان می‌گویم چون بعد از آن واقعه، آن لحظه‌ی حیاتیِ ساعت درست و جای درست اتفاق افتاد و...
حداقل دو سه سالی از آن انفجار نور در متروی فردوسی می‌گذشت و در روزی عادی با چند تن از دوستان بودیم و او هم بود. این بودن، بودنِ سادی‌ای هم بود. یعنی حرفی یا قراری از پیش نبود. و حتا آن ماجرای مترو را هم برایش تعریف نکرده بودم. بعد، بقیه به کاری مشغول بودند که او آمد و نشست روی صندلی کناری من و خیلی آرام (بیشتر با چشمانش تا دهانش،) پرسید: "خوبی؟" و باز هم بنــــــــــــگ. یک چیزی به طور کامل در آقای نارنجی فرو ریخت که بی‌مثل‌ومانند بود. این فروریختن از تمام سلول‌های بدنم انرژی گرفت و در حرکتی نرم و طولانی، با متانتی که با سرعت نور همراه بود، به چشمانم منتقل شد. حالا او زیباترین موجود عالم بود. خوش‌بوترین. خوش‌هیکل‌ترین. خوش‌رنگ‌ترین چشم‌های عالم را داشت. صدایش آرامش‌بخش بود. موج موهایش بی‌نظیر بود و میلیاردها ترینِ دیگر که دقیقاً در فاصله‌ی بین صدم ثانیه‌ای که او پرسید "خوبی؟" و من گفتم "قربانت خیلی ممنون" در من متبلور شده بود.
حالا دلم می‌خواست خودم را فدای او کنم. همه چیزم را در اختیارش بگذارم. مال او باشم. بنده‌اش. برده‌اش و هم‌زمان آن حس خودخواهی دیکتاتورگونه هم وجود داشت. یک جور ترکیب متناقض که توی مغز و روح و روان آقای نارنجی خیلی هم منطقی و درست جلوه می‌کرد و هیچ چیز عجیبی نبود که هم می‌خواهم فقط برای من باشد و هم می خواهم انقدر آزادش بگذارم که به بالاترین مرتبه‌ی وجودی‌اش برسد. برسد ولی بی من نرسد. حالا رسید، من هم نبودم مهم نیست. به جایش خوشحال باشد. آخ صدای خندیدنش. اون لذتی که توی چشمانش می‌دوید. ولی فقط باید برای من بخنده...
از بیرون که به آن نگاه می‌کنی خنده‌دار است. عشقی که با یک "خوبی؟" شروع شده. آن هم کسی که بارها قبل از آن این "خوبی؟" را از من پرسیده بود. راست این است که عاشق شدن وقتی از بیرون به آن نگاه می‌کنیم به همین سادگی و مسخرگی‌ست . و از درون موجوده پیچیده و متناقضی‌ست،  کنترل‌ناپذیر و عمیق و چندلایه . هیچ معلوم نیست چطور و چرا شروع می‌شود و چطور گسترش می‌یابد. عاشق شدن را نباید به میل به ازدواج یا دوست داشتن کسی اشتباه گرفت. عشق از اساس چیز متناقض و نامفهومی است و وارد کردنش در حوزه‎‌های دیگر ممکن است همه چیز را پیچیده‌تر کند.
مجموعه‌ی این‌ها باعث می‌شود توضیح و تفسیرش سخت و یا غیرممکن باشد. شاید برای همین است که هیچ وقت نمی‌توان یک عاشق را درک کرد.
و کسی که درک نمی‌شود تنهاست! حتا اگر معشوقش در آغوشش باشد.

/ 0 نظر / 44 بازدید